











|
حرف های دل به نام کسی که با او هیچ کس تنها نیست ...
|
[ جمعه سوم تیر 1390 ] [ 13:37 ] [ مارال ]
سلام ....
بالاخره امتحانام تموم شد
مرسي از همه ي اونا يي كه تو اين دو ماه منو يادشون بود و بهم سر زدن
اينم يه آپ كوچولو
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند ...
سهراب سپهري
لطفاً نظر يادتون نره
[ یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ] [ 12:50 ] [ مارال ]
بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاك آسمان آبي و ابر سپيد ، برگ هاي سبز بيد ، عطر نرگس ، رقص باد ، نغمه ي شوق پرستو هاي شاد ، خلوت گرم كبوتر هاي مست ... نرم نرمك مي رسد اينك بهار ، خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها ، خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، خوش به حال غنچه هاي نيمه باز ، خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز خوش به حال جام لبريز از شراب ، خوش به حال آفتاب .
اي دل من ، گرچه در اين روزگار جامه ي رنگين نمي پوشي به كام ، باده ي رنگين نمي نوشي ز جام ، نقل و سبزه در ميان سفره نيست ، جامت از آن كه مي بايد تهي ست ؛
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم ! اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ! اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار .
گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ ؛ هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ !
[ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 19:20 ] [ مارال ]
[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 15:24 ] [ مارال ]
روزی روزگاری، پیرزن فقیری توی زبالهها دنبال چیزی برای خوردن میگشت که چشمش به چراغی قدیمی افتاد آن را برداشت و رویش دست کشید. میخواست ببیند اگر ارزش داشته باشد آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد، با ترس و تعجب، عقب عقب رفت و دید که چند قدم آن طرفتر، غول بزرگی ظاهر شد.
غول فوری تعظیم کرد وگفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههای جوراجوری که برایم ساختهاند، را نشنیدهای؟ حالا آرزو کن تا آنرا در چشم به هم زدنی برایت برآورده کنم، اما یادت باشد که فقط یک آرزو! پیرزن که به دلیل این خوش اقبالی توی پوستش نمیگنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: الهی فدات شم مادر! اما هنوز جمله بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف میکنند [ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ] [ 19:47 ] [ مارال ]
[ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ] [ 13:16 ] [ مارال ]
تو چه ساده ای و من ، چه سخت *** خوش به حال تو که می پری! *** فکر می کنم *** خواب دیده ام *** خواب دیده ام *** من همیشه [ شنبه بیست و پنجم دی 1389 ] [ 18:0 ] [ مارال ]
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او
آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت
هنگفتی به او وارد امده است .
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟! خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ نه او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :
مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد! [ پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ] [ 14:28 ] [ مارال ]
مردم اغلب بي انصاف, بي منطق و خود محورند,ولي آنان را ببخش .
اگر مهربان باشي تو را به داشتن انگيزه هاي پنهان متهم مي کنند,ولي مهربان باش . اگر موفق باشي دوستان دروغين و دشمنان حقيقي خواهي يافت,ولي موفق باش. اگر شريف ودرستکار باشي فريبت مي دهند,ولي شريف و درستکار باش . آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يک شبه ويران کنند,ولي سازنده باش . اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت مي کنند,ولي شادمان باش . نيکي هاي درونت را فراموش مي کنند.ولي نيکوکار باش . بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچ گاه کافي نباشد. ودر نهايت مي بيني هر آنچه هست همواره ميان "تو و خداوند" است نه ميان تو و مردم دکتر علي شريعتي [ پنجشنبه نهم دی 1389 ] [ 13:7 ] [ مارال ]
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم . قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم . هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم . و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان ، لبخندی به ازای هر اشک ، دوستی فداکار به ازای هر مشکل ، نغمه ای شیرین به ازای هر آه ، و اجابتی نزدیک برای هر دعا .
جمله نهایی : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم . زنده یاد احمد شاملو [ پنجشنبه دوم دی 1389 ] [ 18:3 ] [ مارال ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||